یک سال از رفتن نادر ابراهیمی گذشت ...

  • مرگ؟
  • چه حرفها می زنی !
  • ما از دوستان بسیار قدیمی یکدیگریم.
  • همسفر، همراه، هماهنگ، هم آواز، همراز ...
  • مرگ به من شبیخون نمی زند،
  • پاورچین، پاورچین می آید تا صدای پایش آزارم ندهد.
  • آهسته و مهربان سرش را روی بالشم می گذارد و می گوید:
  • دیگر بخواب، وقت خفتن است، زمان خواب دیدن است، خوابهای خوش ...
  • من پیشانی اش را می بوسم و می گویم:
  • برای خفتن، آسوده و بی دغدغه خفتن آماده ام ...
  • مرگ به من شبیخون نمی زند، قداره نمی کشد، جنجال به راه نمی اندازد، نمایش نمی دهد، با چشمان خون گرفته، چهره سرشار از خشم بالای سرم نمی ایستد.
  • چقدر نرم سرش را روی بالشم می گذارد...
  • مرگ؟
  • چه حرفها می زنی !
  • مرگ چه ربطی به زندگی دارد؟ به مؤمنانه کار کردن؟
  • مرگ نقطه است، زندگی خط.
  • خط با نقطه آشناست.
  • من با مرگ رفاقتی خدشه ناپذیر دارم.
  • من با مرگ سفرها کرده ام، و گفتگوها، و آوازها خوانده ام و سرودها ...
  • تو صدای آواز مرگ را از آنسوی پرچین های مهتابی شنیده ای؟
  • مرگ اما ضعیف است.
  • دست و پا می زند، تقلا می کند، و در پایان، سرشارانه، راه نفس را می بندد.
  • جای سرش هنوز روی بالش من گود افتاده است.
  • مرگ؟
  • چه حرفها می زنی !

 

/ 6 نظر / 18 بازدید
سوده

دلم تنگه براي روزهايي كه دلم خوش بود،كه اين مرد،يه جاي اين شهر داره نفس مي كشه،همين كه بود،كافي كه نه،اما خوب بود.خيلي خوب[ناراحت]

هايدي

مثل هميشه به موقع و عالي[لبخند]

فیدبک

کاش مرد زیاد داشتیم..

یکتا

یک سال پیش فردا روزی بهشت زهرا بود و الهام و من و سعید ... یک جمعیت آروم و ساکت که انگار هیچ ربطی به تشییع پیکر یک متوفی نداشت ... استاد لایق چنین بدرقه ای بود. آرام و با متانت ...

مرگ؟ بعضیا با مرگ می میرن ولی بعضی دیگه با مرگ می مونن